چیزی را که در راه خدا داده ام، پس نخواهم گرفت.
غلام رضا همیشه به دور دست نظر داشت نگاهش مدام به جایی می رفت که چشمان من و خیلی های دیگر به آن قد نمی داد. هیچ وقت نفهمیدم به چه چیز فکر می کرد که نگاهش آن همه برایمان صعب العبور بود. از آزادی فلسطین می گفت، از نجات لبنان حرف می زد، از اینکه آن قدر خواهد جنگید که یا شهادت را در آغوش بگیرد و یا ضریح پاک اباعبدالله (ع) را . همیشه آرزو می کرد گمنام باشد و جنازه اش به خانه باز نگردد. آرزویش این بود که بعد از شهادت پیکرش نیز بیابان گرد و خرابات نشین باشد و می گفت: در واقعه عاشورا مادر وهب سر بریده فرزندش را به طرف دشمن برگرداند و فریاد زد: چیزی را که در راه خدا داده ام، پس نخواهم گرفت.
