شدت خستگی
درخط مقدم بودیم. دشمن پشت سر هم، توپ و خمپاره می زد و خط را به رگبار می بست. غلامرضا لحظه ای از تلاش دست بر نمی داشت، آن قدر موشک آرپی جی زده بود که از شدت خستگی و به خاطر صداهای بلندی که بر اثر انفجار رخ می داد، بی حال و بی رمق کنار خاکریزها افتاد. از دور که هر کس او را می دید فکر می کرد شهید شده است. من کنارش رفتم و نگاهش کردم، متوجه شدم که شهید نشده و سالم است،که برای همه بچه های حاضر داد زدم که غلامرضا شهید نشده است… بعد از چند لحظه از جای برخاست و به اطرافش نگاه کرد. گفتم: غلامرضا! چه کار می کنی؟گفت: گردانم کاملاً متلاشی شده، نمی دانم کجا هستند، پیدایشان نمی کنم. در صورتی که تمام افراد گردانش در اطراف او بودند و کنارش به نبرد مشغول بودند. او از شدت انفجارات و خستگی حواسش را به کل برای لحظه ای از دست داده بود.
