اذان ظهر
غلامرضا در میان کوهای سمت اسلام آباد غرب، بچه ها را آموزش می داد. یکی دو نفر از بچه های مشهد به او کمک می کردند. به آسمان نگاه کرد. آفتاب بالای سرمان بود، انگار ظهر شده بود. او گفت: ظهر است. یکی از بچه های گردان که صدای بسیار زیبایی داشت را صدا کرد وگفت: اذان را با صدای بلند بگو. واقعاً آن لحظه، لحظه بسیار باشکوهی بود. صدای اذان در کوه های اطراف می پیچید و انعکاس آن اذان را زیباتر می کرد. بچه ها در آب رودخانه ای که از آنجا می گذشت وضو گرفتند و همه با هم به امامت یکی از رزمندگان نماز ظهر و عصر را با جماعت خوانیدم.
