ضربه خوردن
غلامرضا بچه های بسیجی را به اردو برده بود. همه، کوله ها را برداشته بودند و می دویدند. به اطراف نگاه کردم. او را ندیدم. رد او را گرفتم، متوجه شدم که در گوشه ای تنها نشسته و مشغول ساختن چیزی است. نزدیک او رفتم بمب های دستی درست کرده بود. بعد به میان بچه ها برگشت و بچه ها را به حالت نظامی نگه داشت. ناگهان صدای انفجار مهیبی در هوا پیچید. جوانان همه هراسان و متعجب از یکدیگر می پرسیدند که انفجار آن هم در اردویی در اطراف سبزوار؟ چه بود؟ غلامرضا این مسئله را برای آن ها باز می کرد و توضیح می داد: شما از جایی ضربه خورده اید که هیچ وقت گمان نمی کردید. بعد جنگ و شرایط را تشبیه می کرد. به تنگه ای که همرزمان حضرت رسول (ص) در جنگ احد نتوانستند حفظ کنند و شکست خوردند. این مسائل را آن چنان زیبا برای جوانان شرح می داد که آنان به حق، ریشه همه چیز را درک می کردند.
