کاروان کربلا
روز پاسدار بود. بچه های سپاه تصمیم گرفتند، لباس سپاه را پوشیده و قرآن به دست سوار بر اسب شوند و در جلو صف رژه روندگان پیش روند. این طرح را همه پذیرفتند و موافقت کردند اما این که چه کسی می تواند سوار بر اسب در مقابل جمعیت رژه برود سوالی بود که هنوز پاسخ داده نشده بود. غلامرضا این پیشنهاد را پذیرفت. او قامت رسا و بلندی داشت. سوار بر اسب شد و جلوتر از همه با قرآنی در دست، حرکت می کرد. زمانی که مراسم به پایان رسید او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم: زمانی که تو را سوار بر اسب دیدم، به یاد کاروان امام حسین(ع) افتادم که به طرف کربلا حرکت می کرد. شما مثل قاسم و اکبر بودید….که غلامرضا شروع به گریه کردن نمود و گفت: محمدرضا! زمانی که قرآن بر روی دستم بود و رژه می رفتم حالتی به من دست داده بود که خودم هم احساس کردم دارم به کربلا می روم.
