استخاره
هیچ مهماتی برای مبارزه نداشتیم. هواپیماهای دشمن روی آب آمده بودند و امکان فرستادن کمک برای ما نبود. غلامرضا به من نزدیک شد و گفت: توی جیبت قرآن داری؟ گفتم: بله. گفت: قرآن را در بیار و استخاره کن. ببینیم بچه ها اسیر می شوند یا نه مقاومت می کنند؟ گفتم: آقای پروانه مقاومت با چی؟ بچه ها مهمات ندارند که مقاومت کنند. اگر نیم ساعت دیگر کنار خاکریز باشند نیرو های دشمن از راست و چپ می ریزند و همه شهید می شویم. به نظر بنده اینجا موردی برای استخاره ندارد. ولی او بسیار اصرار می کرد که استخاره انجام شود. قرآن را باز کردم خوب آمد. گفتم: خوب است بچه ها اسیر شوند. غلامرضا همه بچه ها را در یک محل جمع کرد و گفت: من فرمانده شما بودم. تا الان تکلیفتان را خوب انجام داده اید. خوب جنگ کرده اید اجرتان با سید الشهدا (ع). به عنوان فرمانده به شما دستور می دهم که اسیر شوید چون مقاومت فایده ای ندارد. فقط در اسارت زینب وار عمل کنید. زینب وار اسارت را بگذرانید. در این لحظه گلوله دشمن در کمرش نشست و پروانه داخل آب افتاد و شهید شد.
