شما راحت باشد
ظهر بود و غلامرضا تازه از راه رسیده بود و می خواست نماز بخواند. بچه ها تلویزیون را روشن کرده بودند و برنامه های آن را تماشا می کردند. یکی از رزمنده ها گفت: صدای تلویزیون را کم کنید، فرمانده می خواهند نماز بخوانند! ولی غلامرضا جواب داد: شما راحت باشید من می روم بیرون. پتویی برداشت و بیرون رفت. پتو را پهن کرد و در فضای باز به نماز ایستاد.
