معجزه
در سینه کش کوه ایستاده بودم. گوسفندها را برای چریدن به آنجا برده بودم. از آن بالا، خانه ام را می دیدم دخترم و پسرم غلامرضا با هم بازی می کردند. ناگهان صدای فریاد دخترم را شنیدم که داد می کشید: سوخت، سوخت، نگاه کردم خانه ام در آتش می سوخت، شعله های آتش به هوا می رفت و اثری از غلامرضا 2 ساله من نبود خشکم زده بود. مات و مبهوت از دور خانه را در آتش می دیدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاد، اتفاقی شبیه معجزه، فردی که از آن اطراف می گذشت خودش را به داخل خانه انداخت. او غلامرضا را به آغوش گرفت و سالم و سلامت از آتش بیرون کشیده بود.
