برادر
خیلی احساس تنهایی می کردم. برادری نداشتم تا با او درد دل کنم و غم و غصه هایم را برایش بازگو کنم، به جبهه رفتم. وقتی جبهه را دیدم، انگار گمشده چندین ساله خودم را یافته بودم. وقتی غلامرضا با من صحبت می کرد اصلاً احساس نمی کردم که او فرمانده من است. احساس می کردم که سال هاست او را می شناسم. او هر بار با روحیه ای بشاش با من برخورد می کرد. دو ماه بیشتر از آشنایی ما نمی گذشت، اما آن قدر به او وابسته شده بودم که جدایی برایم غیرممکن بود. شب وداع فرا رسیده بود، سه بار با چشمان اشک بار او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. اما نمی توانستم از خوبی هایش دل بکنم… اکنون بعد از گذشت چندین سال هنوز که هنوز است، او را برادر عزیز خود می دانم.
