مددکار
به ایستگاه راه آهن قم می رفتم تا خودم را به محل اعزام نیرو به جبهه برسانم. خسته بودم و وسایلم بسیار سنگین بود. با زحمت راه می رفتم و خودم را جلو می کشاندم. احساس می کردم کسی از پشت سر کوله بارم را از دوشم گرفت. سبک شدم و برگشتم. آقای پروانه بود، به او گفتم: شما خودتان با این همه وسیله که دارید باز… نگذاشت حرفم را تمام کنم وگفت: اشکالی ندارد مشخص است که خسته ای و بارت هم سنگین است. هرچه اصرار کردم، وسایل را به من نداد و در طول تمام راه طولانی که در پیش داشتیم، وسایل من را آورد و در ایستگاه به من تحویل داد.
