طلب حلالیت فرمانده
الحمد الله در طول 6 – 5 سالی که با غلام رضا بودیم هیچ گاه از او خستگی ندیدم نه خستگی بدنی نه خستگی روحی. رفتارش جاذبه ای خاص داشت، برای نمونه قبل از عملیات خیبر نیرو های را در یک جا جمع کرد و شروع به صحبت کردن نمود. حلالیت می طلبید. آنجا غوغایی شده بود. بچه ها ریخته بودند سرش و دستش را می بوسیدند به نحوی که می خواست در میان بچه ها خفه شود. چرا که بچه ها به عنوان تبرک می خواستند که دستشان را به فرمانده شان برسانند و گریه می کردند که چرا چنین حرفی گفته و از ما حلالیت می طلبد. هنگامی که او گفت: حالا دیگر از من راضی باشید، ناله و گریه بچه ها بیشتر شد. آری پروانه عارفی بود که پروای جان باختن نداشت چرا که او پروانه شمع ولایت بود و عاقبت جان بر سر پیمان به ملکوت پیوست.
