تنبیه
در ماموریت های مختلف که با غلامرضا رفتیم، از رفتارها و برخوردهای او درس می آموختیم. برخورد غلامرضا با متهم، به گونه ای بود که از همان ابتدا خودش به همه چیز اعتراف می کرد. یک بار متهمی را در مسجد گرفتیم،که مقدار بسیار کمی مواد مخدر همراه داشت. فردای آن روز تعطیل بود. فکر کردیم که او را با دست های بسته به کجا ببریم، غلامرضا نگاهی به پاهای او کرد و گفت: تو کفش هم که نداری که فرار کنی، اگر آزادت کنم چه طور می روی؟گفت: با پای برهنه می روم. غلامرضا او را آزاد کرد،گفت: صبر کن تا پوتین هایم را به تو بدهم .وقتی غلامرضا خم شد تا بند کفش هایش را باز کند، متهم از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد. من و غلامرضا با هم خندیدیم و او گفت: به اندازه کافی تنبیه شده و ترسیده بود.
