رویای صادقانه
در عالم خواب دریایی عظیم مشاهده کردم که در داخل آب دری قرار داشت. به سمت در رفتم چند رزمنده در آنجا بودند. از آنها در مورد آقا غلام رضا پرسیدم. آن ها گفتند: مادر جان! بنشینید و همین جا برایش فاتحه بخوانید. وقتی از خواب برخواستم دلواپسی عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت و هر طور که بود به تنهایی عازم سبزوار شدم. وقتی که به منزل او رسیدم، همه سیاه پوشیده بودند. خوابم را برایشان تعریف کردم و گفتم به خاطر نگرانی زیاد، آمدم سبزوار که ببینم چه شده است. تا اینکه خبر شهادت غلام رضا رسید و خوابم تعبیر شد.
