تصادف
به ما اطلاع دادند آقای پروانه تصادف کرده و شهید شده است. خیلی ناراحت شدم و گفتم: خدایا ما که با هم بودیم هنوز نرسیده منطقه چه اتفاقی افتاد؟ غلامرضا شبانه به همراه عده ای از بچه های بسیجی به سمت منطقه عملیاتی حرکت می کنند که چون هوا بسیار تاریک بوده و از چراغ هم نمی توانسته اند استفاده کنند، بعد از گذشتن از یک پل به علت بدی جاده اختیار ماشین از دست راننده خارج شده و چپ کرده و آنها را به بیمارستان منتقل کرده بودند. به بیمارستان رفتم. از هرکس که سراغ غلامرضا را می گرفتم، می گفت: نمی شناسم. یک دفعه دیدم خودش از چند تخت دورتر، دست بلند کرد و مرا صدا زد. بسیار خوشحال شدم، الحمدلله خیلی حالش خوب بود. برخاست و گفت: باید بروم، گفتم: بمان. گفت: باید بروم، گردان را ول کرده ام و کسی نیست. از روی تخت برخاست و بدون معطلی به سوی جبهه راه افتاد.
