حبیب ابن مظاهر
پدرم یکی از نیروهای غلامرضا در پایگاه بود. غلامرضا به پدرم تکه کاغذی داده بود و به شوخی گفته بود: تو حبیب ابن مظاهر هستی، در این پایگاه باید مسئولیت او را برعهده بگیری و انجام دهی و چایی برای بچه های بسیجی درست کنی… پدرم خدا بیامرز! تا آخرین لحظه های عمرش این کاغذ را به همراه داشت. زمانی که آخرین نفس ها را می کشید به سراغش رفتم دستم را گرفت و گفت: از غلامرضا چه خبر؟ آیا جنازه اش پیدا شده است؟ و گریه کرد… غلامرضا در پیرمردی هفتاد ساله چنین تاثیر گذاشته بود.
