لحظه پرواز
به یاد دارم وقتی که غلامرضا سوار قایق شد، بال درآورده بود. طوری حرکت می کرد که انگار می خواست پرواز کند. بال و پر می گرفت و می پرید و… آدم باید آنجا می بود و می دید. او طوری حرکت می کرد، طوری خداحافظی می کرد، به گونه ای صحبت می کرد که گویی جسمش روی زمین نبود. از زمین و خاک جدا شده بود و می رفت تا به نقطه ای که برایش یقین بود برسد. به قدری خوشحال و سرزنده بود که قابل وصف نیست. لحظه ای گریه می کرد و لحظه ای می خندید. حالتی خاص بر او مستولی شده بود، زیرا به جایی می رفت که مدت ها انتظارش را می کشید، او لحظه خداحافظی با من، در پرواز بود.
