مزد کارگر
چند کارگر در خانه مشغول بنایی بودند. عبدالله از راه رسید. نگاهی به اطراف کرد، خسته نباشید گفت و مرا به گوشه ای برد و گفت: کار را تعطیل کن! هر چه اصرار کردم که علت را بگوید، چیزی نگفت. چند روز بعد رو به من کرد و گفت: بنایی را شروع کن. گفتم: چرا آن روز کارگران را مرخص کردی؟ گفت : آن روز پولی نداشتم که دستمزد آنها را بدهم. کارگران با هزار امید به سرکار می آیند. مزد آنها باید هر روز داده شود. شاید آنها همان روز نیاز به پول داشته باشند.
