شیشه شیر
دخترم یک سال بیشتر نداشت که مریض شد. او را به بیمارستان رساندیم. همه پزشکان با نا امیدی به ما نگاه می کردند. اشک از چشمانم سرازیر شده بود. با دلی پر درد به طرف آرامگاه شهید به راه افتادم. با خود می گفتم: به خود شهید می گویم. بعد از درد و دل کردن با عبدالله به خانه برگشتم. خواب دیدم عبدالله آمده و یک شیشه شیر آورده و می گوید: شیر را به بچه بده او خوب شده است.گفتم: نمی دانی گلوی دخترمان چه شده است؟ به آرامی پاسخ داد: او خوب شده است. وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم که خانواده ام از بیمارستان دنبالم آمده اند. چون دخترم خوب شده بود.
