فرش های مسجد
پدرم خادم مسجد پامنار سبزوار بود. برادرم عبدالله روزها به خیاطی می رفت و در یک مغازه خیاطی شاگردی می کرد. شب ها که به منزل می آمد به ما می گفت: پدرمان پیر و سنی از او گذشته است، بهتر است با هم برویم فرشهای مسجد را تمیز کنیم. آخر شب سه برادر با هم فرش های مسجد را بیرون می آوردیم و می تکاندیم و تمیز می کردیم و دوباره سرجای خودش پهن می کردیم تا فردا که مردم برای نماز به مسجد می آیند مسجد تمیز و مرتب باشد.
