سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

هر شب کارمان همین است

یک شب به مغازه عبدالله رفتم و نشستم. متوجه شدم که او سعی دارد به هر صورتی که شده مرا مرخص کرده و از مغازه بیرون رویم. به او گفتم: چیه داداش، چرا سعی می کنی که ما برویم؟ او گفت: تو که فهمیدی خوب بلند شو و برو! کنجکاو شدم و گفتم: نه، می خواهم بایستم تا با هم برویم. او ادامه داد: اگر بایستی باید تا ساعت 2 نیمه شب بمانی! گفتم: باشه مشکلی نیست. آخر شب دیدم دو، سه نفر از جوانان به مغازه وارد شدند. عبدالله کشو میز را بیرون کشید و تعدادی اعلامیه در آورد و به آنها داد. من هم به همراه آنها رفتم. یک نفر از ما سر کوچه ای می ایستاد و دو نفر دیگر اعلامیه ها را به خانه ها می انداختیم. قرار شد که اگر پاسبانی را در اطراف دیدیم با سوت به هم اطلاع دهیم. بعد که از عبدالله علت دیر آمدنش را به خانه پرسیدم گفت: هر شب کارمان همین است.