یک روز جمع می کنی و یک روز هم باید بریزی
عازم شهر مقدس مشهد بودیم. برادرم عبدالله مرا فرستاد تا چند کیلوگرم گندم بخرم. وقتی سوار بر ماشین، از شهر خارج شدیم، عبدالله را دیدم که مشت مشت، گندم ها را از پنجره ماشین بیرون می ریخت. گفتم: برادرجان! چرا این کار را می کنی؟خندید و گفت: یک روز جمع می کنی و یک روز هم باید بریزی و ادامه داد: این ها را می ریزم، گنجشک ها می آیند می خورند. ثواب دارد.
