لحظه شهادت
محمدهادی به من تلفن کرد. حال مرا پرسید و گفت: مادرجان! حالتان خوب است؟ گفتم: مادرجان پسرم بیا زن و بچه ات تنها هستند. گفت: نه مادر، می دانم که تنها نیستند. شب جمعه به مصلی رفتم. چشمم به خاک شهدا افتاد. گریه عجیبی مرا گرفت ولی چون بچه ها با من بودند گریه نکردم و با خودم گفتم آن ها متوجه نشوند که ناراحت می شوند. از آن ها جدا شدم. اصلاً گمان نمی کردم که پسرم به شهادت برسد. با این همه به شدت گریستم و عقده ای که در دلم جا خوش کرده بود و هر چه اشک می ریختم گشوده نمی شد. بعد از یک هفته، روز پنج شنبه به من خبر شهادت محمدهادی را دادند و گفتند که حدود یک هفته است که او شهید شده است. من فهمیدم که همان موقعی که من در مصلی بودم و از حال اصلی خود خارج شده بودم، لحظه شهادت او بوده است.
