… و نفسی …
محمدهادی برایم تعریف می کرد: به طرف گردان می رفتم. جلسه داشتیم که دیدم از آن پایین توی رودخانه پشت چادر، صدای ناله و توبه می آید. حالا نگو بچه ها مرا دیده اند و به عمد صدایشان را بلند کرده اند که توجه مرا به خوشان جلب کنند. خوب گوش کردم چند نفر با تمام وجود با خدای خودشان راز و نیاز می کردند … و نفسی .. می گفتند. اما چرا این موقع روز؟ پاور چین پاورچین رفتم نزدیک. آقا چشمت روز بد نبینید چه دعایی، چه شوری، چه حالی، تنقلاتی را که آن ساعت هیچ کس رنگش را ندیده بود ریخته بودند وسط. می خوردند و می خندیدند …ونفسی… می گفتند. خودم با همه ناراحتی و مشکلاتی که داشتم خنده ام گرفته بود. چه بگویم؟چه می توانستم بگویم؟ راهم را گرفتم و آمدم و چیزی به روی خودم نیاوردم
