سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

شهدا زنده اند

با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کردم. انگار قفلی بزرگ بر همه کارهای زندگی من زده بودند که برای همین کلیدی پیدا نمی کردم. در آمدی نداشتم. فکر بدهی هایم، لحظه ای امانم نمی داد. ماه مبارک رمضان یود. شب قبل از نوزدهم ماه مبارک، با فکری آشفته و روحی رنجور به خواب رفتم. شهید محمدهادی را در خواب دیدم. در عالم خواب می دانستم که او شهید شده است. سرم را روی شانه هایش گذاشتم و با صدای بلندی گریه کردم و گفتم: شما همه رفتید و ما را اینجا تنها گذاشتید. کسی در اینجا نیست که دست ما را بگیرد و به کمک ما بیاید. بگو چه کنم ؟ با او صحبت کردم. سفره دلم را باز کردم و از غم و غصه هایم برایش بازگو کردم. کمی از درد انباشته شده دلم کاسته شد. به اطرافم نگاه کردم. من و شهید محمدهادی در اتاقی نشسته بودیم که دور تا دور آن با عکس های شهدا زینت داده شده بود. محمدهادی وقتی خوب به حرف های من گوش داد گفت: برو به پایگاه. من دانستم که منظورش پایگاه شهید شجیعی است. از خواب بیدار شدم. اشکم بی اختیار از چشمانم می ریخت و تمام صورتم را خیس کرده بود. همسرم با صدای هق هق من بیدار شد و با تعجب علت گریه ها ی مرا پرسید. خوابی که دیده بودم برایش تعریف کردم. همسرم هم گفت: به پایگاه شهید شجیعی برو. شب بود به پایگاه رفتم. مراسم احیاء و تعزیه برپا بود. برق ها همه خاموش بودند و در تاریکی، صدای دست هایی که به هوا می رفت و محکم برسینه ها کوبیده می شد و صدا هایی که از ته دل فریاد یا علی را سر می دادند، مرا به حال و هوای مراسم های جبهه و واحد تخریب برد. برادی با صدای سوزناک و تاثیرگذار آنچنان خوب و رسا مداحی می کرد که من ناخداگاه و بی اختیار به سالهای جنگ و به روزها و شب هایی که مدت ها از آن دور بودم برگشتم. آن شب سبک و با روحی آرام و پاک به خانه بازگشتم. باری دیگر تغییر و تحولی عظیم در من ایجاد شده بود. گام هایم را سخت و محکم و عزم و اراده ام صد چندان شده بود، بدون آن که کار خاصی انجام دهم و یا تصمیم خاصی بگیرم. تمام گره هایم زندگی ام یکی پس از دیگری باز می شد. آنجا بود که مصداق”شهدا زنده اند”را درک کردم. شهید محمدهادی با این که اینجا نبود اما با راهنمایی و درستش مرا از درگیری ها و مشکلاتم رهانیده بود و مرا به جایی فرستاده بود که خودش هم حضور داشت.