ساندویج کوچک پدر
آخرین باری بود که پدر به منطقه می رفت. مادر ما را به بدرقه او می برد. همه با عجله از خانه بیرون زدیم تا مبادا از پدر جا بمانیم. وقتی پدر مرا بوسید و پرسید: دخترم صبحانه خورده ای؟گفتم: نه به خاطر این که می خواستیم به اینجا بیاییم نرسیدیم. پدرم سریع از ماشین پیاده شد و رفت و با یک ساندویچ کوچک برگشت و به من داد تا صبحانه ام را بخورم.
