تمرین دفاع
در دوره های آموزشی بود که با عبدالله آشنا شدم. همان شب اول آشنایی، گازهای اشک آور را بین بچه ها انداخت. همه جوان ها و رزمنده ها از خواب برخاستند و تا خود را جمع و جور کنند مدتی گذشت. آنها اذیت شدند. به حاجی گفتم: داری چیکار می کنی؟ بچه ها دارند خفه می شوند! اوگفت: بچه ها آماده می شوند. اگر در حملات با این گونه مسایل برخورد کنند می توانند از خودشان دفاع کنند.
