برای رضای خدا
در جبهه پایم مجروح شد. مرا به بیمارستانی در شیراز منتقل کردند. در آنجا مجروحان زیادی بودند که از شدت درد همه ناله می کردند. دکتری می گفت: شما به جبهه آمده اید. جبهه جایی است که دست می شکند، پا قطع می شود، اسیر می شوید، شهید می شوید. اگر برای رضای خدا آمده اید پس داد و فریادتان برای چیست؟ گفتم: خدایا اگر برای رضای خداست پس باید آخ هم نگویم. دکتر شروع به کار کرد. پایم را کشیدند جا انداختند. گچ گرفتند ولی حتی آخ هم نگفتم. آنقدر دندان هایم را در لبهایم فرو بردم که لبهایم همه زخم شدند، ولی ناله نکردم.
