ندای درونی
مهدی می گفت: وقتی بمب شیمیایی انداختند اول رفتم و در سنگر نشستم. به یکباره مثل اینکه ندایی به گوشم برسد به من هشدار داد که کجا می روی، پس این بچه ها چه کنند؟ او گفت: برگشتم و به کمک بچه ها شتافتم. دوستانش از او پرسیدن رجبی چرا برگشتی؟ او گفت: مگر خون من از خون شما سرخ تراست.
