زیارت مسجد جمکران
سال 1364 بود. سه شنبه شب بود. دلم گرفته بودکه ناگهان صدای چندنفر آشنا را شنیدم. مهدی بود که با چند نفر از دوستانش آمده بودند و گفتند: ما می خواهیم به مسجد جمکران برویم. اگر دوست داری وکاری نداری تو هم با ما بیا. من هم آماده سفر شدم. حالا از آن شب جز خاطرات زیبایی که در دلم مانده است چیزی برایم باقی نیست.
