تجربه جنگی
مهدی درجنگ مجروح شده بود. مقداری از کاسه زانویش از بین رفته بود و صورتش چنان زخمی شده بود که حدود 15 بخیه خورده بود. ساعدش کج شده بود و دستهایش همه باندپیچی بود. وقتی او را آورده بودند بیمارستان، بی هوش بود و پزشکان برای زنده ماندنش امیدی نداشتند. مدتی در بیمارستان بستری شد و به حول قوه الهی کمی حالش بهتر شد. بعداز باز کردن بخیه هایش فقط یک روز به سبزوار آمد و مادرش را با خود به مشهد برد و روز دوم که سراغ او را گرفتیم متوجه شدیم که به تهران رفته و با آن حال بیمار، دوباره اعزام جبهه شده است. او گفته بود: اگر چه زخمی ام و نمی توانم بجنگم اما از تجربه هایی که دارم بچه های جنگ می توانند استفاده کنند.
