بردبار
مهدی درجنگ مجروح شده بود و جهت بهبودی نیاز به استراحت داشت. پدر و مادرم نبودند و من از او مراقبت می کردم. برادرم بسیار بردبار بود و دائم سوره های قرآن و دعا را زیر لب زمزمه می کرد. با اینکه می دانستم مدام درد می کشد، وقتی از او سوال می کردم اظهار خوبی می کرد و چیزی نمی گفت. هر بار کنارش می نشستم تا با او صحبت کنم، بعد از کمی درد و دل کردن از من تشکر می کرد و برایم دعا می کرد.
