ضامن آهو
غلامرضا کنار من می نشست و با اصرار از من می خواست تا برایش از ائمه (ع) بگویم.3 الی 4 ساله بود که روزی به من گفت: مادرجان! مگر این ائمه (ع) چه کسانی هستند که شما این همه به آنان علاقه دارید؟ من هم برایش تا آنجا که می توانستم صحبت کردم، مخصوصاً از امام رضا (ع) برایش خیلی می گفتم. یک روز صبح وقتی از خواب بیدارش کردم، برای شستن صورتش به داخل حیاط رفت، یک لحظه فریاد زد: مادر امام رضا (ع) روی پشت بام ایستاده. مادر بیا اینجا. وقتی رفتم گفتم: چی شده و از چی حرف می زنی؟ او گفت: از همان آهویی که شما صحبت می کردید. گفتم: مادر جان! من که چیزی نمی بینم. او به سمت پشت بام دوید. وقتی به پشت بام رسید. فریاد زد: مادر دیدی چه شد؟ گفتم نه. گفت: اگر مرا پشت کولت می کردی، من به امام رضا (ع) می رسیدم، ولی الان او نیست.
