دلتنگی غریب
این بار که غلامرضا از خانه برگشته بود با همه دفعات قبل فرق داشت. یادم می آید آن روز که همان دلتنگی غریب به سراغش آمده بود شروع به خواندن قرآن کرد و اشک ریخت. او آرامش خاصی پیدا کرد و هر لحظه به شهادت نزدیک تر می شد و حرکات و چهرهاش فرق می کرد. کلاس های آموزش نظامی برگزار شد. او آرارم آرام رفت و صحبت در کلاس را شروع کرد. بعد از گفتن مطالب تئوری، نوبت به آموزش نارنجک شد. حال و هوای عجیبی بود. چاشنی نارنجک باز شد و غلامرضا فریاد زد: همه روی زمین دراز بکشید و بعد هم خودش را روی نارنجک انداخت و صدای انفجار در هوا پیچید.
