توی خاک
وقتی عموی پدرم فوت کرد همه برای تشییع جنازه او رفتند، ولی من نرفتم. موقعی که غلامرضا از سر خاک برگشت او را دیدم که از بس گریه کرده بود، چشم هایش متورم و قرمز شده بود. از او پرسیدم: چرا این قدر گریه کرده ای؟ اوگفت: دلم میخواست من را به جای عمو، توی خاک می گذاشتند.
