کاندیدای ریاست جمهوری
پسرم مهدی هفت سال در جبهه بود و عضو سپاه بود ولی در این مدت حتی هفت هزار تومان هم پس انداز نداشت. بعضی اوقات حقوق هفت هشت ماه خود را یک جا دریافت می کرد ولی تمام آن را یا به حساب حضرت امام می ریخت یا به حساب جبهه و یا برای خانواده های شهدا خرج می کرد. هیچ وقت نمی فهمیدیم و نمی دانستیم که چه می کند و چه کاره است. یک بار دوستش به من گفت: می دانی پدرجان مهدی آنجا چقدر محبوب است؟ خندیدم وگفتم: حتماً می خواهد کاندیدای ریاست جمهوری شود! هرگز از موقعیت و کار مسئولیتش برای ما تعریف نمی کرد نه نامه می نوشت و نه تلفن می زد. هروقت به او می گفتیم: ما را از حال خودت خبردار کن، می گفت: اگر زنده بودم خودم می آیم و اگر شهید شوم یا نعشم را می آورند تحویلتان می دهند یا خبر شهادتم را برایتان می آورند. شما ناراحت نباشید.
