کمک به دیگران
مثل هر صبح دیگری برای رفتن به سرکار آماده شدم. وقتی از اتاق بیرون رفتم تا کفشهایم را بپوشم برق کفشهایم مرا به تعجب واداشت. کسی کفشهایم را تمیز کرده و شسته و واکس زده بود. آن موقع نتوانستم بفهمم کار کیست. ولی چند روز بعد فهمیدم کار مهدی بوده است. از زمانی که عضو بسیج شده بودکاملاً تغییر کرده بود. او خودش را فراموش کرده بود و از هیچ کمکی به دیگران دریغ نمی کرد.
