تو فقط برای رضای خدا به جبهه آمده ای
عبد الله برایم می گفت: از ناحیه پا مجروح شده بودم. مرا برای معالجه به بیماستانی در شیراز منتقل کردند. وقتی وارد بیمارستان شدم بچه های مجروح و زخمی زیادی را دیدم که همه تخت های بیمارستان را پر کرده بودند و از شدت درد ناله می کردند و فریاد می زدند، دکتر که آنها را معاینه می کرد گفت: خوب باباجان! جبهه آمده اید. جبهه جایی است که تیر می خورند، دست می شکند، پا می شکند، اسیر می شوند، شهید می شوند.اگر برای رضای خدا آمده اید که نباید این قدر داد و بی داد کنید. بگذارید ما کار خودمان را انجام دهیم و شما را معاینه کنیم. من با خودم فکر کردم او راست می گوید اگر واقعاً برای رضای خدا آمده ایم نباید داد و فریاد کنیم.
در تمام مدتی که دکتر مرا معاینه می کرد با وجود این که از شدت درد بی طاقت شده بودم ولی لب هایم را به شدت به دندان گرفته و کوچک ترین ناله ای نکردم. در آخر دکتر گفت: بارک الله. تو فقط برای رضای خدا به جبهه آمده ای.
