احساس نیاز
باهم به ایلام رفتیم تا با خانه و عزیزان خود تماس تلفنی برقرار کنیم. عبدالله حال همسرش را پرسید و به او امید داد و از او خواست که برای پیروزی اسلام دعا کند. صدای گریه فرزند کوچکشان را از فرسنگ ها دورتر از ایلام به گوش عبدالله می رسید. همسرش توضیح می داد: که بهانه بابایش را می گیرد. تو را می خواهد، چند روزی مرخص بگیر و به سبزوار بیا تا بچه آرام بگیرد. ولی عبدالله از همسرش خواست تا خودش کودک را آرام کند و در مقابل اصرار برای آمدن او، پاسخ داد: وظیفه من اینجا چیز دیگری است. اینجا بیش از هر جایی دیگری به من نیاز هست. شما فعلاً به بچه آرامش بدهید تا من به امید خدا اگر وقتی پیش بیاید خواهم آمد.
