نماز با آرامش
مدتی در تهران زندگی می کردیم. عبدالله در مغازه خیاطی کار می کرد. شب ها خیلی زود به خانه می آمد، نمازش را می خواند و دوباره به کارگاه برمی گشت. از او پرسیدم: چرا توی کارگاه نمازت را نمی خوانی؟ او گفت: وقتی ما آنجا نماز می خوانیم ما را مسخره می کنن و می گویند جلو دو نفر خودش را خم و راست می کند تا به همه ثابت کند که نماز می خواند. به خاطر همین به خانه می آیم و در آرامش نمازم را می خوانم.
