ایثار
روزی غلامرضا تعریف میکرد: یک بار که نزدیک خط بودیم، به خاطر حمله های سنگین دشمن، بچه ها یکی یکی مجروح و یا شهید می شدند. نوبت من که شد یکی از بسیجیان خودش را جلو من انداخت و تیر به او اصابت کرد و شهید شد. غلامرضا این خاطره را همیشه با حالتی غریب و غمی سرشار بازگو میکرد.
