کمک پنهانی
آن شب پنجمین شبی بود که محمدهادی دیر به خانه می آمد. مادر در انتظار آمدنش کنار سجاده پر رازش صلوات می فرستاد. عطر صلوات های مادر خانه را پر کرده بود. در حیاط صدا کرد و محمدهادی وارد شد. آهسته به طرف حوض آب رفت و وضو گرفت. سجاده اش را پهن کرد و به نماز صبح ایستاد. مادر از لابه لای چادرش مردی را در هاله ای از نور می دید که باشکوه و فروتن سر بر سجاده می گذاشت. مادر فکر می کرد که چرا او دیر به خانه می آید. دیر آمدن های او تکرار می شد. تا اینکه مادرش فهمیده بود علت دیر آمدن های محمدهادی کمک کردن های پنهانی اش به خانواده های شهدا است.
