سهم حج
من به مکه مکرمه مشرف شده بودم. خدمه کاروان بودم. کاروان را به کمک دیگر خدام به مقصد رساندیم و در محل مستقر کردیم. کار های عقب مانده را انجام دادیم. خسته بودیم و دیشب اصلاً نخوابیده بودم. مسئول کاروان از ما خواست که ساعتی بخوابیم و بعد برای رفتن به مسجدالحرام آماده شدیم. به ساعت نگاه کردم ساعت یازده و دو دقیقه بود. دراز کشیدم کمتر از چند دقیقه به خوابی عمیق فرو رفتم. محمدهادی را در خواب دیدم با همان صورت خندان و شوخ همیشگی و با لبخندی ملیح و دلپذیر. او به من گفت: از من خداحافظی نکردی. من ناراحت شدم و از جا برخاستم و یقیه اش را گرفتم و گفتم: مرد حسابی! تو کجا هستی که از تو خداحافظی کنم؟ تو به خودت اجازه می دهی همچین حرفی را به من بگویی؟ دستم را گرفت و به آرامی مرا از یقیه اش جدا کرد و گفت: بابا عصبانی نشو شوخی کردم. به طرفش رفتم. در خواب یادم آمد که محمدهادی را خیلی وقت است ندیده ام. دستم را دراز کردم تا او را در آغوش بگیرم، اما او از من فاصله گرفت و دور شد و من احساس کردم که افتادم. از خواب بیدار شدم فریاد کشیدم: وای این چه بود؟ برای آقای دکتر وحید و بعضی از دوستان که آنجا بودند، خوابم را تعریف کردم. دکتر وحید گفت: محمدهادی آمد تا سهمش را از این حج بگیرد. وقتی به طواف رفتی، اول یاد او را کن.گفتم: مکه ما برای شهداست.
