سردار فروتن
محمدهادی را در گوشه ای تنها یافتم. به چشم هایش زل زدم. نگاهش پر از گریه و التماس بود. حالتی خاص ویژه و عجز که مرا هم به گریه وادار کرد. با خدای خودش خلوت کرده بود و از همه چیز خالی شده بود. جز خدا هیچ نمی دید و حس نمی کرد. حسرت یک لحظه به دست آوردن آن حالت، احساسی است که بعد از گذشت سال ها هنوز هم در من وجود دارد. عالمی روحانی که سرش را با خضوع تمام بر زانوانش می گذاشت و پاهایش را بغل می کرد و ساعتی درگوشه ای به همین حالت به تفکر می پرداخت. وقتی او را چنین می دیدم، فروتنی و افتادگی یک سردار جنگ مرا دیوانه می کرد. احساسی که نه خوب درک می کردم و نه می توانم به خوبی آن را تصویر بکشیم.
