هر چه خدا بخواهد
بنده علی رضا را تا دو، سه روز مانده به عملیات ندیدم. قبل از شروع عملیات در منطقه هورالهویزه در داخل آب یک پت کوچکی ساخته بودند که فقط محل اورژانس بود و دو سنگر کوچک که هر کدام گنجایش 4 الی 5 نفر را بیشتر نداشت. در این جا بود که آخرین ملاقات بنده با شهید تقدسی پیش آمد. بنده هر وقت سیمای ملکوتی او را می دیدم او را می بوسیدم. ایشان با چند نفر نیرو از راه رسیدند و گفتند: یکی از سنگرها برای نیروهای ماست و یکی برای بهداری. من گفتم: پس بقیه بچه ها کجا استراحت کنند که ایشان گفتند، ما نیامده ایم که در اینجا استراحت کنیم، اینجا فقط یک سرپناه موقت است و ما همین امروز و فردا بیشتر مهمان نیستیم، که من با خنده گفتم: مگر قرار است همه شهید شویم؟ ایشان گفتند: هر چه خدا بخواهد. شب شد، بنده دیدم این شهید بزرگوار در حالی که چفیه اش را دور گردنش بسته بود و اسلحه کلاشش در دستش بود، با قایق به سمت خط درگیری حرکت نمود. بنده تا دو روز که مشغول پانسمان و اعزام مجروحین به عقب خط بودم، مرتب جویای احوال برادران دوست و آشنا بودم و به هر مجروحی که می رسیدم، می پرسیدم مال کدام گردان هستی؟ و از شجیعی، از محمدیانی و مخصوصاً تقدسی سوال می کردم.
