اشک دیدار معشوق
هنگام عملیات بدر بود و ما در پشت هورها سنگر زده بودیم. علیرضا را به خاطر مسئولیتی که داشت اجازه شرکت در عملیات نداده بودند، به همین دلیل بسیار ناراحت بود. ما نمازجماعت را به امامت ایشان خواندیم. موقع صرف شام متوجه عدم حضورش شدیم. من از سنگر بیرون آمدم و مدتی در دشت به دنبالش گشتم. وقتی به پشت هورها رسیدم صدای گریه علیرضا را شنیدم. به طرفش رفتم آن قدر اشک ریخته بود که خاکی که سرش را روی آن گذاشته بود خیس شده بود. این عشق عجیب این گونه انسان را از خود بودن رها می کند. باعث تعجب است همان شب با اصرار زیاد اجازه ورود به خط مقدم را گرفت و ما دیگر هرگز علیرضا را ندیدیم چون همان شب شهید شد.
