مجروح مشوق
مجید از عملیات برگشته بود و مجروح بود و سر و صورتش را با باند بسته بود. با عده ای از بچه ها و دوستان تصمیم گرفتیم به عیادت او برویم. برخلاف اینکه مجروح بود و درد داشت ولی آن شب آن قدر خندید و ما را خنداند، که ما فکر کردیم سالم است و هیچ مجروحیتی ندارد. به او گفتیم: مجید تو بی خود این باندها را به سر و کله ات پیچیده ای، این جور که تو نشان می دهی و روحیه داری وضعیتت خیلی خوب است. همان شب تعداد 10 – 15 نفر از بچه ها که روحیه شاد و بالای مجید را دیدند تصمیم گرفتند به جبهه بروند.
