پیرو راه شهدا
من در نماز جمعه شرکت نمی کردم. جمعه ای مجید را دیدم. او گفت: امروز جمعه است بیا با هم به نماز جمعه برویم. گفتم:حقیقتش من تا به حال به نماز جمعه نرفته ام.گفت: حالا بیا برای اولین بار با هم برویم ببین چه طوری است. رفتیم در نماز جمعه شرکت کردیم. دیدم چه جمعیت زیادی آمده بودند. خیلی شلوغ بود و همه نشسته بودند و دعا می خواندند. عده ای هم مشغول نماز خواندن بودند. بعد از تمام شدن خطبه ها مجید را دیدم که سر به سجده گذاشت و منقلب شد.گفتم: مجید! چه کار شدی؟ متوجه شدم که اصلاًً حرف های مرا نمی شنود. 5 دقیقه ای به همین حالت بود. قیافه اش عوض شده بود و حرکاتش تغییر کرد.گفتم: مجید چی شده ؟چه خبر است؟ گفت: هیچی دعا کردم که اگر قسمت باشد ما بتوانیم پیرو راه شهدا باشیم و در این راه در خدمت مردم شهید شویم. بعد از مدت زمانی نه چندان زیاد خبر شهادتش را شنیدم.
