من از اینجا نیستم
یک بار مجید را در خواب دیدم که به خانه آمده بود. همگی دور هم جمع شده بودیم درست مثل وقتی که از منطقه می آمد. ناگهان در زدند من در را باز کردم. یک خانم نورانی و زیبا ایستاده بود و گفت: با مجید آقا کار دارم و بعد مجید آمد و با هم رفتند. من گفتم: مجید،کجا می روید؟ گفت : من از اینجا نیستم.
