عبادت خاضعانه
ساعت 5 صبح از ماموریت آمدم. چند قبض اسلحه غیرمجاز را با خود آورده بودم که تحویل دادم. حسین را دیدم که در بازداشتگاه مشغول صحبت کردن با مجرمان بود. به او گفتم: خسته نباشی. نگاهی کرد به من و سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت اگر خستهای برو و داخل اتاق من بخواب. من روی تخت خوابیدم و نیمههای شب از خواب بیدار شدم. هنوز اذان صبح را نگفته بودند. این عزیز را دیدم که به نماز ایستاده و زیر لب قرآن را زمزمه میکند. او را دیدم که چطور خاضعانه در برابر خدای خودش قرار گرفته بود و من از دیدن نماز او لذت می بردم.
