منبع نور
چند روز به عملیات خیبر باقی مانده بود. حالات و رفتارهای عجیب را در حسین می دیدم که برایم قابل درک نبود. شاید این ها را که می گویم برای افرادی که ندیده اند قابل لمس نیست. بعضی از افراد را نمی توان حتی به خوبی در چشمایشان نگاه کرد. مثل حضرت امام، وقتی به ملاقاتشان رفته بودیم، به طور ممتد نمی شد در چشمانشان نگاه کرد حتماً بایستی سرمان را پایین می انداختیم و چشم از نگاهشان بر می داشتیم و بعد از کمی تامل دوباره به صورتش نگاه می کردیم. شاید این تشبیه تشبیه درستی نباشد، اما مثل این است که انسان به منبع نوری قوی مثل خورشید چشم می دوزد اما طاقت نمی آورد و نمی تواند در مقابل نور شدید مقاومت کند. در این اواخر حسین چنین حالتی را پیدا کرده بود. انگار روی زمین راه نمی رفت، او از زمین جدا شده بود و به آسمانیان پیوسته بود، هر کاری را اراده می کرد به سرعت برق به انجام می رسید و زمانی که می خواست سوار بر قایق شود گویی می خواست برای همیشه به عرش بپیوند. چهره اش را هاله ای از روحانیت پوشانده بود. او آماده بود که برود و دیگر به سوی ما باز نگردد.
